تبليغاتX
تعطیلی از دست رفته
 پنهان...
پنهان نمي كنم

خانمها

آقايان

من نیز مي دانم كه ميوه

در سوگواري طعم ندارد

حرف اگر بزنيم

حرف آوازهايي ست

كه زير باران هم

مي توان خواهد...

                                                  (احمدرضا احمدي)

|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه 1388/05/03  |
 چون پرده برافتد...
 

الامان از دست این جماعت روشنفکر.نمی دانم ماجرای سروش را در این چند روز شنیده اید؟محمود دولت آبادی در همایش همایت از موسوی چیزهایی گفته که مقداریش هم البته رو به سروش بوده،سروش هم از آن سر دنیا نامه که نه بیانیه داده و هرچه به ذهنش می رسیده بار دولت آبادی کرده. قوچانی و اعوان و انصار هم مقادیر زیادی نفت به این کوره ریختند و الخ...حالا خاتمی و میرحسین و کروبی و غیره و ذالک هی دم از اخلاق و عدم توهین بزنند. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.

هرکس که در فضای ادبیات و اندیشه ایرانی باشد می داند که محمود دولت آبادی یا بهرام بیضایی حتی وقتی بخواهند در همراهی کسی سخن بگویند لحنشان خالی از تلخی و گزندگی نیست اما حالا همه فهمیده اند که کسی که در مقابل سروش حرفی بزند دیگر مهم نیست کجای قافله اندیشه و هنر ایستاده باید کوبیده شود.

جدای از این جو انتخاباتی که تحمل بعضی ها را کم می کند،سروش قبلن هم نشان داده اهل نادیده گرفتن خیلی چیزها نیست. هنوز ماجرای او و سید حسین نصر از یادمان نرفته. مهم نیست کجای جاده روشنفکری ایستاده باشید،به نظر من مهم این است که در شرایط خاص چه واکنشی از خود نشان می دهید. حکایت حکایت شیخ صنعان و دختر ترسا ست.

البته این نه تنها مختص سروش که خیل عظیمی از آدمهای این دوران است که آستانه تحملشان بنا بر شرایط خیلی پایین آمده. قابل درک است اما باز به گمان من کمی خویشتنداری از ابهت رویایی کسی کم نخواهد کرد.

بماند...

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 1388/02/29  |
 چه رویاهایی خواهد آمد
 

حدسش را می زدم که بازی صفر- صفر تمام شود. هميشه آخر کری های داغ يک بازی سرد خوابيده. بازی آنقدر سرد و مسخره بود که وسطهاش شروع کردم به راه رفتن. از آشپزخانه به اتاق خواب. از خواب به نشيمن. و با هر گذری از جلوی تلويزيون نيم نگاهی به گوشه اش و نتيجه بازی و دوباره... اما هر چه بود تا آخرش را دوام آوردم. تماشای فوتبال هم عين خود بازيش يک حرکت جمعی است و اصولن فکر نمی کنم هيچ آدم عاقلی فوتبال را تنهايی تماشا کند، همانطور که هيچ آدم عاقلی آن طور که من منتظر ماندم ، منتظر نمی ماند. باز هم دلم نمی خواست قبول کنم که بروم بخوابم. ساعت نزديک يک بود و من توی خانه شده بودم يک روح سرگردان که بی هدف با شورت و عرقگير رکابی پرسه می زدم. حتی ارواح سرگردان هم عاقل تر از من به حساب می آمدند، لااقل آنها توی خانه هايی پيدا می شدند که کسی درشان زندگی می کرد و لاقل تماشاچی داشتند. اما من راه می رفتم، فقط همين.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 1388/02/21  |
 همان افسون همیشگی بهاری...
 

 

نگاه کن چه پیر می شوند

رویاهایی که تو را نیافته

                  جهان را ترک می کنند...

|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه 1388/02/12  |
 بهار است و ... الخ.
 

هر چقدر این مدت فکر کردم دیدم که نه فروردین فصل مطلب برای وبلاگ نوشتن نیست. نه که دلم نخواهد. نمی شود. هی خواستم عقب بیاندازم نوشتن مطلب جدید را که بعد بگویم چله نشینی کرده ام، اما دیروز یک زیدی زنگ زد و دیدم رفته بعد از مدتها سری به این فراموشخانه زده و چیزی دستش را نگرفته. کمی ناراحتی و کمی هم احساس مسئولیت! باعث شد اینها را که می خوانید بنویسم.

کتاب چریکهای فدایی ... را خواندم. خوب بود و نبود. خوب بود چون آدم چیزهایی می خواند که ممکن بود تا حالا نخوانده باشد. اسناد کاملی از چگونگی شکل گیری و رشد و نمو این سازمان بود که نمی شد از توی حرفهای دیگران پیدا کرد یا اگر هم چیزی می شنیدی نمی شد اینطور نظام مند بررسی اش کرد. با چریکهای سابق که حرف بزنی آنقدر حس نوشتالژی دارند که تنها حدیث دل می شنوی. الباقی هم که جز لعن و نفرین چیزی ندارند.بد بود چون نویسنده گاهی به وادی نقد افتاده و از جایگاه تاریخنگاری خارج شده اما باز کتاب خوبی فراهم اورده است.اگر شد آن چیزهایی که درباره جنبش چپ ایرانی توی ذهنم هست را منظم می کنم و می نویسم.

بگذریم...پنج شنبه هفته پیش با داوود رفتیم فیلم بیضایی. وقتی همه خوابیم. آرزو کردم آیکاش خود بیضایی هم خوابش را ول نمی کرد تا فیلم بسازد و هی داد بزند و مژده شمسایی هی زوزه دردمندانه بکشد و وقتی همه بد و لجنیم، مدام توی تن سینما چاقو فرو کنیم.چقدر مسافران را دوست داشتم. چقدر باشو را دوست داشتم. اما ...تا حالا فکر می کردم هیچ کس خود ویرانگرتر از من نیست اما حالا به احترام  خودویرانگری محض بیضایی دست خواهم زد.

همین فعلن. باقی بماند برای بعد.

بعد التحریر:از اول سال تا حالا دو سه تا از کسانی را که خیلی وقت بود گم کرده بودم پیدا کردم. نمی دانم،انگار روی دور پیدا کردن - یا پیدا کرده شدن - افتاده ام. خدا خودش رحم کند.

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 1388/01/27  |
 
 
بالا