
هر چقدر این مدت فکر کردم دیدم که نه فروردین فصل مطلب برای وبلاگ نوشتن نیست. نه که دلم نخواهد. نمی شود. هی خواستم عقب بیاندازم نوشتن مطلب جدید را که بعد بگویم چله نشینی کرده ام، اما دیروز یک زیدی زنگ زد و دیدم رفته بعد از مدتها سری به این فراموشخانه زده و چیزی دستش را نگرفته. کمی ناراحتی و کمی هم احساس مسئولیت! باعث شد اینها را که می خوانید بنویسم.
کتاب چریکهای فدایی ... را خواندم. خوب بود و نبود. خوب بود چون آدم چیزهایی می خواند که ممکن بود تا حالا نخوانده باشد. اسناد کاملی از چگونگی شکل گیری و رشد و نمو این سازمان بود که نمی شد از توی حرفهای دیگران پیدا کرد یا اگر هم چیزی می شنیدی نمی شد اینطور نظام مند بررسی اش کرد. با چریکهای سابق که حرف بزنی آنقدر حس نوشتالژی دارند که تنها حدیث دل می شنوی. الباقی هم که جز لعن و نفرین چیزی ندارند.بد بود چون نویسنده گاهی به وادی نقد افتاده و از جایگاه تاریخنگاری خارج شده اما باز کتاب خوبی فراهم اورده است.اگر شد آن چیزهایی که درباره جنبش چپ ایرانی توی ذهنم هست را منظم می کنم و می نویسم.

بگذریم...پنج شنبه هفته پیش با داوود رفتیم فیلم بیضایی. وقتی همه خوابیم. آرزو کردم آیکاش خود بیضایی هم خوابش را ول نمی کرد تا فیلم بسازد و هی داد بزند و مژده شمسایی هی زوزه دردمندانه بکشد و وقتی همه بد و لجنیم، مدام توی تن سینما چاقو فرو کنیم.چقدر مسافران را دوست داشتم. چقدر باشو را دوست داشتم. اما ...تا حالا فکر می کردم هیچ کس خود ویرانگرتر از من نیست اما حالا به احترام خودویرانگری محض بیضایی دست خواهم زد.
همین فعلن. باقی بماند برای بعد.
بعد التحریر:از اول سال تا حالا دو سه تا از کسانی را که خیلی وقت بود گم کرده بودم پیدا کردم. نمی دانم،انگار روی دور پیدا کردن - یا پیدا کرده شدن - افتاده ام. خدا خودش رحم کند.
|
+| نوشته شده توسط
سعید در پنجشنبه
1388/01/27
|